سيد جعفر سجادى

12

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى )

اگر دختر باشد بگوسفندى ماده ، و چهار يكى از آن گوسفند به قابله وى دهند ، و اگر قابله ذميه باشد ندهند ، و باقى را بپزند و بمؤمنان درويش دهند تا آن را تناول كنند . و اگر گوشت بريشان تفرقت كنند روا باشد . و زن آزاد را بر شير دادن جبر نكنند ، و او بر پدر مستحق اجرت باشد . و او به شير دادن فرزند اولاتر باشد ، الا كه بيشتر از آن خواهد ، كسى ديگر با وى شير دهد . و زن طلاق داده به فرزند نرينهء خود از پدر اولىتر باشد در مدت رضاع ، و به فرزند دخترينه مدت هفت سال ، الا كه شوهر كند ، آنگه پدر بوى اولاتر بود بهر حال كه باشد . و اقل حمل شش ماه است ، لقوله تعالى : وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً و قوله : وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ ، در آن آيت حمل او و شير دادن او سى ماه ، و درين آيت فرمود : مادران فرزندان را كه دو سال تمام شير دهند . چون دو سال كه بيست و چهار ماه است از سى ماه بيندازى ، مدت حمل شش ماه بود . و بيشترين حمل در غالب نه ماه است . و شايد كه مضاف بود با اين ماهها اى كه درو شك باشد در مدت حمل ، و آن سه ماه است ، و اين اكثر ايام طهر است ميان دو حيض . و اكثر مدت حمل سالى باشد ، و دليل برين مدت اجماع است . و بر قول كسى كه ميگويد بيشترين او دو سال است ، يا چهار سال ، يا هفت سال ، دليلى نيست . ( معتقد الاماميه 465 ، 467 ) آدم - ( اصطلاح عرفانى ) نام براى انسان است و در اصل بمعنى مرد - گندم‌گون بوده و نام پيغمبرى است كه پدر همه آدميان است و در اصطلاح عرفا خليفه خدا و روح عالم است . آدم جامع جميع اسماء و صفات الهى است به حكم آيهء شريفه وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها . خواجه عبد اللّه گويد : آدم دو چيز بود طينت و روحانيت ، طينت وى خلقى بود و روحانيت وى امرى بود ، كه داند سر فطرت آدم ؟ كه شناسد دولت رتبت آدم عقاب هيچ خاطر بر شاخ درخت دولت آدم ننشست ، ديدهء هيچ بصيرت جمال خورشيد صفوت آدم درنيافت ، چون در فراديس اعلى آرام گرفت و راست برنشست گمان برد كه تا ابد او را همان پرده سلامت مىبايد زدن از جناب جبروت و درگاه عزت خطاب آمد يا آدم ما ميخواهيم از تو مردى بسازيم تو چون عروسان برنگ و بويى قناعت كردى يا آدم دست از گردن حوا بيرون كن كه ترا دست در گردن نهنگ عشق مىبايد ، و با شير شريعت - هم‌كاسگى مىبايد كرد ، رو در آن خاكدان بنشين بنانى و خلقانى و ويرانى قناعت كن تا مردى شوى ، جان فشان و راه‌كوب و راد زى و مرد باش تا شوى باقى چون دامن بر فشانى زين ما و من ، يا آدم نگر تا خودبين نباشى و دست از خود بيفشانى كه آن فرشتگان كه به پردهء « و نحن نسبح